خرید بک لینک

درباره سایت

اینجا همه چی ارومه

سلام دوستان گلم به وب خودتون خوش امدید این عکس من نیست من در شهر خودمون در بیمارستان بدنیا امدم وقتی بدنیا امدم از الان خیلی خیلی خیلی کوچکتر بودم شیر میخوردم راه نمیرفتم خلاصه نی نی بودم خندیدید خستگیتون در رفت حالا یه نگاهی به وب بینداز .

امکانات وب

ولی پنهان نبود چون من از همه میپرسیدم تغیری کردم یا نه  همه میگفتند بینی ات را انگار باد کردی بخاطر ویبره هر چقدر همه میگفتند بینی تو به صورتت میاید من حساستر میشدم بعداز چند ماه ایدان را کنار گذاشتم ورفتم سراغ پماد کوچک کننده ولی او هم باب دلم نبود پس پماد هم کنار رفت تمام عکسهای داخل گوشیم از نیمرخ بینی ام بود که بینم تغییری کرده یا نه همسرم گفت گوش تو چه گناهی دارد که همش باید عکس دماغ باشد اگر زبان داشت حتما داد وفریاد میکرد ومیگفت این چه شانسی  که گوشی شدم همش باید عکس دماغ تو حافظه ام باشه بابا من نجات بدید. بگذریم همه ی موارد فوق را کنار گذاشتم . تا اینکه فکری کردم ان هم این بود که چرا از گیره ی لباسی استفاده نکنم به بینی فشار میاره وخوش فرم میکنه بنا براین صبحها توی خانه که کارهای خانه را انجام میدادم گیره ی بند لباسی هم روی دماغ فلک زدهام بود دیگه عادت کرده بودم به گیره .تا اینکه یک روز که گیره را به بینی ام زده بودم صدای زنگ ایفون امد و من گوشی اف اف را جواب دادم ما مور برق بود من سریع مانتو و شال زدمو رفتم دم درب تا او را راهنمایی کنم تو فکر غذا که روی اجاق گاز بود بودم .همچین که در باز کردم وسلام کردم ما مور برق پوکی زد زیر خنده ودستش را روی دهانش گذاشت تا جلوی خنده اش را بگیرد ولی در حال منفجر بود من از اینحالت او عصبانی بودم ولی به روی خود نیاوردم مامورکنتور را نگاه کرد وخود را به بیرون پرت کرد ومن سریع در را بستم ولی صدای خندهاش را فهمیدم و من به داخل خانه رفتم چون نگران غذایم بودم که نسوزد وقتی کارهایم تمام شد رفتم توی ایینه تازه متوجه گیره بند لباسی روی بینی ام شدم نمیدا نستم بخندم یا از دست خودم ناراحت دیگه بی خیال بینی ام شدم حالا احساس میکنم زیاد هم بینی ام بد نیست.                                                                                             خاطره ی بعدی من این که یه روز صدای در خانه مان امد ان هم با سنگ ومحکم وپشت سر هم گفتم این حتما گدا است چون ما ایفون دارم بنا بر این مقداری پول خورد برداشتم ورفتم در باز کردم دیدم یه اقای مسن که سرو وضعش متوسط است . سریع پولها را به طر فش گرفتم وگفتم بفرمایید خدا کمکت کند پیر مد یه نگاه کرد به پولهای تو دستم و من استینش را کشیدم به طرف بالا تا دستش را بالا بیاورد وپولها را به دستش دادموگفتم پدر جان بگیر استخاره نکن برای بچه هایت نان بخر ودر خانه را بستم امدم داخل خانه همسرم گفت کی بود گفتم هیچی بابا یه گدای پر مدعا. که دوباره همان طور مثل قبل صدای در امد گفتم تو برو وهمسرم رفت وقتی همسرم      امد خانه خیلی عصبانی بود وبه من گفت دفعه ی بعد اول سوال کن بعد پول بزار کف دست مردم گفتم حالا چی شده حتما پولش کم بود باباجان با این پولی که بهش دادم میتونه پول نون بچه هاش بده 1000 تومن بود.شوهرم گفت نه او دوستم بود گرفتاری برایش پیش اومده بود که از من کمک خواسته بود. از کارم خیلی ناراحت شدم . چند رو ز بعد در زدند در را باز کردم یه پیرمردی بود و گفت یا امام رضا کمکم کن دخترم پولی چیزی کمک کن گفتم با شوهرم کار داری گفت فقط کمک کن پولی غذای پش خودم گفتم یقه اش را بگیرم بگم قران میارم بزن روی قران که گدا هستی تا پول بهت بدم توی همین فکر ها بودم دیدم گفت دخترم استخاره میکنی کمککن بعد رفتم پول ومقداری غذا برایش بردم.                                                       خاطرهی بعدی من این است که برای خرید شلوار لی با همسر عزیزم رفتیم خیلی از مغازه هارا سر زدیم ولی من نپسندیدم تا اینکه به چند مغازه رسیدیم که شلوار کذایی راتن مانکن ها کرده بود سرم پایین بود وفقط پاهای مانکن ها را نگاه مکردم که از یکشون خوشم امد به همسرم نگاه کردم وگفتم ببین این را میخوام وبا ر دیگر جنس شلوار را لمس کردم وهمسرم در حالی که اخم کرده بود گفت نمیشه .سرم را بلند کردم دیدم من پای صاحب مغازه را گرفتم ماتم برد که چطور متوجه نشدم این ادم بود کنار مایکنها همسرم گفت حداقل پای این بدبخت را ول کن   مغازه دار حسابی قرمز شده بوداز خجالت  سریع از مغازهدار عذر خواهی کردم وبا حالت دو از انجا دور شدم بعد همسرم امد وبا خنده گفت من هم ازش عذر خواهی کردم دیگه شلوار نخریدم تا چند روز بعد از اولین مغازه شلوار خریدم.                                                                                    خاطره ی بعدی . یه روز با دختر کچکم وهمسرم به کفش فروشی  با کلاسی رفتیم از قضا یک پسر مو سیخ شده که انگار به برق 3 فاز وصلش کرده بودی هم انجا بود داشت کفش امتحان میکرد وچون نشسته بود وشلوار فاق کوتاه هم پاش بود که تا نصف باسن مبارکش هم پیدا بود دخترم اومد طرفم وبلند داد زد مامان این اقاه رو ببین اونجاش که پی پی میکنه معلومه بعدشم تو به من میگی باید شورت عینکی بپوشی پسره از خجالت کفشی را که میخواست بخرد را گذاشت وبا دلخوری از مغازه رفت در حالی که اخمهاش در هم بودند و دستش را به پوشت شلوارش گرفته بود با        چشم        غره به دخترم نگاه کردم که یعنی حرفت بد بود .بعد یه نگاه به همسرم انداختم دیدم سرش روی شانه ی مغازهدار است وهردو تا شون یعنی مغازهدار  بیهوش شدند از خنده.  این هم چند خاطره از من .                                                                    

برچسب: نویسنده: پریاخانوم تاريخ: جمعه 15 شهريور 1392 ساعت: 2:02

صفحه بندی